فرارشاه ایران

26 دی فرارشاه ازمیهن

فرار شاه خائن "محمدرضا پهلوي" از كشور در پي گسترش نهضت اسلامي ملت ايران (1357ش)

با فراگير شدن جرقه‏هاي اوليه انقلاب و فشار نيروهاي مخالف رژيم و هماهنگي قيام‏هاي مردمي به رهبري حضرت امام خميني(ره) و پس از وقايع خونين كشتار 17 شهريور و 13 آبان 57 و برگزاري مراسم چهلم‏هاي مختلف در شهرهاي كشور و نيز اعتصاب كارگران شركت نفت و از همه مهمتر چاپ اعلاميه توهين‏آميز روزنامه اطلاعات، كنترل امنيت كشور از دست نيروهاي رژيم و حتي حكومت نظامي خارج شد و موجب گرديد كه در مدت زمان كوتاهي، پايه‏هاي اقتدار رژيم 2500 ساله شاهنشاهي سست شده و منجر به فرار شخص اول مملكت گردد. در آن تاريخ، همه ناظران سياسي معتقد بودند كه حل بحران با ادامه حضور شاه امكان‏پذير نيست و رهبر انقلاب اسلامي، به هيچ عنوان حضور شاه و رژيم سلطنتي را تحمل نخواهد كرد. شاه نيز به اين موضوع واقف بود. در اين زمان، وي، تنها خروج از كشور را به نفع خود مي‏دانست. سرانجام محمدرضا پهلوي سه روز پس از تشكيل شوراي سلطنت به همراه همسر و خانواده خويش در حالي ايران را براي هميشه ترك نمود كه به شدت مي‏گريست. آنها سوار بر هواپيماي اختصاصي (شهباز) شده و در حالي كه يك جت بوئينگ 707 و ده‏ها هليكوپتر آن را همراهي مي‏كردند از كشور خارج شدند. پس از رفتن شاه از كشور، جشن و شادماني، سراسر ميهن را فرا گرفت، مجسمه‏هاي شاه پايين كشيده شد و اركان رژيم شاهنشاهي متزلزل‏تر گرديد.

به نام خدا

حدودا پنج سال هست که با اومدن فیسبوک و واتساپ و اینستا و ...  دیگه کسی سری به بلاگفا نمیزنه ... حتی مدیر وبلاگ

همه هم تو این پنج سال کلی تغییر کردن وکیل و کارمند و شاغل و بابا و همسر و ... هزارتا عنوان دیگه به عناوینمون اضاف شده... هرچند همه هنوز همون بچه های دبیرستانیم که بودیم...

امروز یهوی یاد خاطرات قدیم زنده شد و از اونجایی که کمی سرم خلوتتره شروع کردم به وب گردی به یاد قدیم که یادم اومد ما هم بهاری و بلاگی داشتیم به نام  ارگ که معرفی بخش بن رود بود وروستاهای اون خاستم بیام تو که دیدم ای بابا کلید ندارم که رمزشم یادم رفته بود.

خلاصه اومدم داخل دیدم نصف عکسا از سرورای مرگزی بلاگفا تو بلاد کفر هم حتی پاک شدن و هیچ سابقه ای ازشون نیست.. به قول استاد ارور 404 دیگه خجالت آوره... خلاصه که محیط وبلاگ کلن تارعنکبوت بسته و یه وجب خاک فراموشی روش نشسته ... برا دل خودم یه آب و جارویی زدم یه ساعتی نشستم یه دل سیر همه چی رو دوبازه نگاه کردم و متنا رو خوندم با دوستان قدیم و خاطرات مدرسه حال کردم عین وقتی که بعد سالها یه البوم عکس قدیمی رو می بینی . از اون عکس کاغذیا ... بعد میشینی همشونو با ارامش نگاه میکنی وهی میگی آه .. ای بابا یادش بخیر ... خلاصه نظراتی که تو این چهار پنج سال گذاشته شده بود رو  هم مرتب کردم  تائیدشون کردم (کلا سه تا نظر نبود البته)... گفتم این متن هم بنویسم بازم برا دل خودم نه اینکه بچه ها رو دعوت کنم یا اینکه بیان ببینن و بخوان چیزی بنویسن اعلامیه هم نمیخام بزنم که بابا... همین که اگه یه روزی اومدن ببینن والسلام